تبليغاتX
Go to Destroy the World








Go to Destroy the World

I'm the Avenger;I will kill a person

سلام...

دوستان اومدم خدمت شریفتان عرض کنم که همونطور که مستحضر هستید من امسال نهایی دارم و سال بعد یعنی تیر 92 کنکور...دی:

فلذا از اونجایی که درس واجب تره تصمیم دارم دیگه به اینترنت نیام تا بعد از کنکور انشالله دست پر بر میگردم خدمتتون...

خوبی بدی از من دیدید حلالم کنید...

امیدوارم که توی این مدت اذیتتون نکرده باشم..

برامم دعا کنید...

خدافــــــــــــــــــظ:((

اگر بار گراااااااان بودیم و رفتییییییییییم....

اگر نامهرباااااااااااان بودییییییییییییم و رفتییییییییم:((

....

ایام خوب و خوشی رو براتون آرزومندم..


نوشته شده در 91/02/24ساعت 5:28 PM توسط Asuka|



خدایا


آن زمان که همگان تنهایمان میگذارند

تنها حضور تو تنهایی را طراوت می بخشد

                                            تنهایمان مگذار


خدایا


به انان که نمیدانند بیاموز که بدانند

و به انان که میدانند

بیاموز که

         عمل کنند


نوشته شده در 91/02/22ساعت 3:22 PM توسط Asuka|



جدیدا" عجب مستجاب الدعوه شدم...دی:

دو روز در غم فراق ساسوکه ابراز ناراحتی کردیم اومدند این تاج سرFacebook smileys

وای...یعنی با این که یه شخصیت کارتونی بیشتر نیست اما هر چی بیش تر میگذره علاقم بهش شدید تر میشه..:X

ای کاش یکی هم پیدا میشد که از لحاظ همه چی کپ ساسوکه ساما بود:(

....

آقا من تسلیم...گلی من حتی الامکان سعی میکنم دیگه بهت فکر نکنم....:))

یعنی این بشر کافیه اول اسمش بیاد یا بهش فکر کنم ،انگار پر سیمرغ آتیش زده باشی.یهو سر میرسه:))

=))عاشقتم یعنی:))

....

حوصله درس خوندن نداررررررررررررررررررررم..

....

آخ که چه قدر بعضی چیز ها سخته...

مثل خندیدن..دیگه نمی تونم بخندم..یعنی برام سخت شده!!!

و یا این که مجبور باشی تو شرایطی به کسی که خیلی برات مهمه بگی الان نه..یه وقت دیگه!!!

نوشته شده در 91/02/21ساعت 9:43 PM توسط Asuka|



آهان راستی این ابیات غمگین رو که میبینید گذاشتم در فراق همسر گرامم اوچیها ساسوکه هستش..!!!:X

دلم برات لک زده ساسوکه ساما!!:((

گفتم اطلاع بدم که یه وقت فکر نکنید افسردگی مزمن گرفتم...

البته دوست عزیز اون دردی که من ازش رنج میبرم و اون روز گفتم خودمم نمیدونم چیه به وبلاگم و مطالبش ربطی نداره....از اینا برداشت منفی نکن..اون درد من ...درد بی درمونیه...و بهش عادت کردم...شده قسمتی از وجودم و زندگی روزمره ام!!16 سالی هست که بهش عادت کردم....اصلا" یه روز درد نکشم یه هفته عزای عمومی اعلام میکنم:))..تو بیخیالش شو!خودم باهاش کنار میام..

و ممنون که میگی برات مهمم:)

نوشته شده در 91/02/20ساعت 1:1 AM توسط Asuka|



بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه
جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران
است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی
دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
......................
شعر کوچه از "فریدون مشیری"
..............................
*:ببخشید اگر که دست نوشته نمینویسم..چند وقته رو مود نیستم...
انشالله حالم بهتر شد از خجالت همتون در میام...
قربون همتون
نوشته شده در 91/02/20ساعت 0:49 AM توسط Asuka|



تشنه تر از برگ

در برهوت زمین

               چو باد

                      دویدم.

خسته تر از سنگ

عاقبت از پای

ماندم و،

         از خار و خاره طعنه شنیدم


قلب همه سخره ها به لابه گشودم

ناز همه ابرها به گریه خریدم.

*

در تب غم های بیکرانه ام،از دور

چشمه ی نوری-چو آفتاب-درخشید،

گوهر مهتاب بود و دختر خورشید.


من،به تمنای آب

                تشنه و بی تاب

باز،به سر رفتم و به سینه خزیدم.

*

رفتم و گفتم که:"ای امید دلاویز!

در پی آن رنج ها،به گنج رسیدم."

*

رفتم و گفتم که:"گذشت شام سیاهم."

رفتم و گفتم که:"دمید صبح سپیدم."


عاقبت از شوق وصل و ذوق رسیدن

اشک شدم!

               پیش پای چشمه،چکیدم.


دست طلب،سوی آب بردم،ناگاه

شعله ی اتش شدم،زبانه کشیدم!


سوخت دمادم،جوانه های نشاطم

ریخت پیاپی شکوفه های امیدم.


تشنه تر از برگ

خسته تر از سنگ

گم شده،سرگشته،

                       در سراب رهایی

مرگ دلم را ندیده بودم،

                           دیدم.


"شعر سراب از فریدون مشیری"


نوشته شده در 91/02/17ساعت 8:28 PM توسط Asuka|



امروز روز جالبی بود..

صبح اول صبح رفتم آزمایش خون دادم..

و بعد رفتم میتینگ دنیای انیمه توی نمایشگاه...

آخ که چه فازی داد...

کیفور شدم..

با بچه ها کلی کرم ریختیم..

البته نکته بدش این جا بود که دختر و پسرا از هم جدا شدن:((

من اینو دوست نداشتم با پسرا بودیم بیشتر فاز میداد به خصوص برا من که شب و روزم با پسرا میگذره:-"*

اما باز هم آدم باید قانع باشه دیگههههههه...

البته پنجشنبه هم با دو سه تا از دوستان میریم نمایشگاه بدون حضور مامان ها ...یوهووووووو:>..(هر کی میخواد باهام بیاد الان بگه:-")

....

واااااااای امام رضا دوست دارررررررررررررررم.....

میدونین چرا اینو میگم؟

چون پنجشنبه ای بچه ها سوال های فیزیک رو کش رفتند...به من و ساقی ندادند..البته خودمونم نرفتیم پِیِش چون من رحمم اومد به آقای علیزاده اون همه وقت بذاره اخرشم این؟

فلذا از اما رضا و حضرت فاطمه و خدا(بیش تر اما رضا**)کمک خواستم و ازشون خواستم که به من و ساقی کمک کنن تا امتحانمونو بهتر از اونا بدیم...

باورم نمی  شد من شدم 18...ساقی شد 17.25 ..بعد همونی که سوالو کش رفته بود شد 12.25..دیییییی:

....

یکی از دوستام یه زمانی یه اس ام اس داده بود که این بود:

"آسان نیست در پس خنده های مصنوعی،گریه های دلت را در پشت هزاران دروغ پنهان کنی...."

راست میگه..خیلی سخته..انقدر سخت که کمر آدمی مثل من رو که به نظر خیلی ها قویم سخت شکسته و به فنا برده...


اما با همه ی این ها..چه باید کرد؟

جز ایستادن در برابر تمام سختی ها و مثل کوه مقاوم بودن. چه باید کرد؟...

من کوتاه نمیام..هر چه قدر هم این درد منو عذاب بده به شرافتم قسم میخورم خودم رو سر پا نگه دارم و به قوانین طبیعت سر تسلیم فرود نیارم...

...........

*:فکر بد نکنینا یه وقت...این امر به خاطره اینه که من از اول خلقتم با پسرا بزرگ شدم و اصلا" از دخترا بهم نزدیک ترن...باور کنید من تا به همین پارسال بلد نبودم با دخترا درست حرف بزنم..از بس که دختر ندیده بودم..دی:..تو مدسه هم که دوستی نداشتم..دی:..(منهای دوران راهنمایی..) 

**:اما رضا از اونجایی که lمن سیدم و نوه ی امام موسی کاظم عموی من میشه...و خوب باید بگم از عموهای تنی من باهام مهربون تره و بیش تر کمکم میکنه...خیلی دوسش دارم...آخر هر چی معرفته..:X

*:نمیدونم چرا دوباره اون درد،اون حس،اون عذاب به سراغم اومده...این همه ماه تلاش کردم تا فراموش کنم این عذاب رو اما نمیشه...ببخشید ...ببخشید که نمیتونم فراموش کنم...ببخشید

*:آخ پرودگار عالم..برس بداد این اشک های شبانه ....

*:میدونم دوست ندارید اینا رو بخونید...اما متاسفم که جز این جا جایی برای خالی کردن خودم ندارم


نوشته شده در 91/02/15ساعت 9:10 PM توسط Asuka|



احساس عجیبی دارم امشب ...
انگار دارم باور میکنم ...

باور میکنم پوچ شدنم را ...

افکارم به بن بست رسیده اند ...

زمان هم برای من مرده است ...

ته کشیدم ...

نیست شدم ...

کسی فریاد پوچ شدنم را می شنود ؟

مرگ خودم را لمس می کنم ...

همانطور که مرگ تمام افکارم را حس کردم ...

امشب را جشن می گیرم ...

شب مرگ دختری که فقط مرگ را می خواست ...
نوشته شده در 91/02/15ساعت 6:7 PM توسط Asuka|



به قول اون آقای نمیدونم چی چی...

عجب رسمیههههههههه

رسم زمونههههه

میرن آدماااااااااا

از اونا فقققققققط

خاطره هاشوووووووون

به جا میمونهههههههههه....

..

راست نمیگه...گاهی اوقات آدما میرن اما حتی خاطره هاشونم به جا نمیمونه...

اونا در ذهن افراد دیگه محو میشن..از بین میرن..

و شاید اگه یه کم به خودشون فشار بیارن یه خاطراتی مبهمی در حد صحنه هایی که انگار داری از پشت پرده میبینی یادشون بیاد...

این جمله رو یه باری یکی از دوستام که برام خیلی عزیزه زد...و نابودم کرد...هر چند این رو هیچ وقت تا به الان نشون ندادم!!!!

اون بهم گفت هر وقت به تو فکر میکنم باید خیلی فشار بیارم تا یه چیزای مبهمی یادم بیاد.(جملش دقیقا" این نبود)..مرسی که پدر هر چی معرفت در اوردی..

گذشته از اینا ...خدا وکیلی آدما خیلی بی معرفتن.......

نمیدونم چرا اینا رو دارم میگم...

اما اینا اصلا" نمیدونن معرفت یعنی چی

من با یه میلیون آدم تو دنیا آشنام و رفیق...اما اون با معرفتاش و کسایی که واقعا" رفیقمند تعدادشون به زور به اندازه ی تعداد انگشت های دسته...

یا ایراد از منه با دوست انتخاب کردنم (که حتما" هست)

یا ایراد از اونا ....

یا ایراد از نوع انسانیتی که توی جهان امروز تعریف شده...و اگه بخواییم این تعریف رو تفسیر کنیم انسانیت توی این زمونه یعنی خیانت..از پشت خنجر زدن...خر کردن ملت...پیچوندن دور و وریات...و انجام هر کار پست فطرتانه ای در برابر کارهای محبت امیز دوستان!!!!

اینم شد انسانیت؟؟؟

چرا انسانیت رو به معنای واقعیش تعریف نمیکنیم؟

چرا نمیگیم انسانیت یعنی معرفت داشتن،یعنی همراه بودن،یعنی همدل بودن،..

چرا نمیگیم انسانیت یعنی بخشش،فداکاری،ایثار

چرا نمیگیم انسانیت یعنی شاد کردن دیگران،یعنی مرهم زخمشون بودن نه نمک زخم بودن...

چرا نمیگیم....؟؟؟



........

*:اساسی ریختم به هم ها:))

*:بیایید با تعریف درست انسانیت برای خودمون و انجام به اون قدمی دیگه به سمت نابودی جهان مسخرمون برداریم...


نوشته شده در 91/02/15ساعت 0:25 AM توسط Asuka|



هعییییییییییی....

عالم  یه سری چیزای بد داره....

یکی از اونا نامردیه...

این دنیا خیلی نامرده..

با نامردی میاردت توی این دنیا...

با نامردی لحظه ها ی شادت رو به غم بدل میکنه...

با نامردی خنده هاتو بدل به اشک میکنه..

با نامردی تمام دوستاتو عزیزانتو ازت میگیره..

با نامردی میندازتت توی عمیق ترین چاه ممکن...

با نامردی مجازاتت میکنه و نمیگه گناهت چی بود...

با نامردی زندگیتو خاکستر میکنه..

و در اخر با نامردی میکشتت و بهت میگه همش یه شوخیه بچگانه بود پاشو....

.

.

.

.

.

چی بگم از این عالم که روی هر چی نامرده کم کرده....

....

*:حالم اصلا" خوب نیست...


نوشته شده در 91/02/12ساعت 11:4 PM توسط Asuka|




مطالب پيشين
» اگر بار گران بودیم و ....
» مناجاتی کوتاه
» پستی دگر!
» راستی
» کوچه
» سراب
»
» احساس عجیب
» انسانیت
» نامردی
Design By : ParsSkin.Com